تبليغاتX
sedaye saz
 

 

ازادییییییییییی کجایییییی دلم برات یه ذره شده بود

الان احساس ازادی می کنم

یعنی واقعا احساس ازادی می کنم

دیروز امتحانامون تموم شد

الان احساس می کنم دکترای فیزیک هسته ای رو گرفتم

خوب باید همین احساس رو هم بکنم

این نهایی خیلی سخت بود بابا یکی پاشه بره به این طراح سوال بگه یه دیپلم ریاضی که این حرفارو نداش داداش

خلاصه این که این امتحانا هم دادیم رف پی کارش

الانو ازاااااااااااادی عشقه

ولی کلا امسال با همه سختی هاش خیلی باحال بود خیلی خندیدیم

دیونه بازی بود کلا  تا حالا اینقدر شر نشده بودیم جاتون خالی من که همیشه عادتم بود سر امتحانا کتاب باز می کردم نه تنهابچه های دیگه این مرجان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود با کماااااال ترس کتاب باز می کردن یکی می یومد قیافه هاشونو می دییید مثه لبو شده بودنانگار داشتن بانکو میزدن

 جالب اینجا بود که نمی ذاشتن کارمو درس انجام بدم همش تابلو بازی در میاوردن

مثلا رفتیم سر امتحان دینی کتاب باز کنم لامسب هرچی می گشتم جواب سوالو مگه پیدا می شد؟؟ این بغل دستیم هم هی می گفت خانوم اومد خانوم مارو نگاه می کنه اخر کلی عصابم خورد شد دستمو بالا کردم این معلمه پاشد اومد جلوم بهش گفتم خانوم جواب این سوالرو هرچی فکر می کنم یادم نمیاد میشه بکین درس چندم بووود؟؟ بد گفت کتابتو بده ببینم بد گفت این ماله درس ۳ هست بد رفت منم  درس ۳ رو اوردم هررررررررررچی می گشتم مگه پیدا می شد لامسب این بغلی ها پشتی ها هم کلی می خندیدن  منم عصابم خورد شد دوباره دستمو بلند کردم ۲باره این معلمه ی اسکل اومد بهش گفتم خاااااانوووووم من درس ۳رو تو ذهنم مرور کردم هرچی فکر می کنم نیست این جوابهههگفت کتابتو بده ۲باره بش دادم بعد کلی گشت درس ۳رو دید نیست جوابه بد از ۵ دقیقه گفت ببخشید جوابش درس ۵ هست  گفتم خاانوووووم شما هم مخمونو کار گرفتی هااااااا  بد که رف کلییییی خندم گرفته بود علاوه بر من بچه های دیگه هم زدن زیره خندهبد ش هم جوابو پیدا کردم با کمال لذت نوشتم

 

این هم عکس کتابام که اگه اومدم تو وب چش تو جششون شم

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط seda  | 

سلام به همگی

از همتون ممنون که افتخار دادین و به وبم اومدین

نمی دونم چی بگم؟

اها بزارین در مورد این عنوان بگم

من امروز امتحان المپیاد شیمی داشتم شما نمیدونین چقدر استرس داشتم

اصن ازیه هفته قبل نه خوراکی نه ابی نه خوابی(مخصوصا خواب) نداشتم

دیگه بی خوابی داشتم عجب بی خوابیی بودااا شده بودم مثه این بچه

مثلا همین دیروز که از مدرسه اومدم به خودم گفتم ناهار خوردم ۱ساعت استراحت بعد شیمی بخونم

بعد ۱ساعت که گذشتدیدم خوابم میاد  گفتم بشینم ۱ساعت بخوابم

همین جور که اوج خواب بودم دیدم این تلفن لعنتی داره زنگ می خوره حالا مگه یکی دوتا زنگ بود ؟؟

حرص درار بیش از ۱۰ بار زنگ خورد از اونجایی که خونمون همگی خواب بودن هیشکی از رووو نرف منم که حرصم گرفته بود از روو رفتم پا شدم سیمو از برق کشیدم بیرون و به ادامه ی خواب پرداختم

بعد که پا شدم دیدم ساعت ۵:۴۵ شده  

جالب تر این بود که هیچکس خونه نبود و همه رفته بودن بیرون  خیلی دلم گرفت به خودم گفتم اینجوری که نمیشه درس خوند نشستم پای کام که دلم نگیره در این عصر دلگیر(البته شب بود)

بعد که به خودم اودم دیدم ساعت ۸ شده دلم کمی شور زد

گفتم کمی فیزیک بخونم چون پنج شمبه فیزیک می پرسید خلاصه بعد از گذشت زمان دیدم فیلم بیداری شروع شد نشستم فیلم دیدم با کمال خونسردی بعد رفتم شیمی بخونم دیدم شیمی نیس اینجا بگرد اونجا بگرد بعد از گذشت ۱۵ دقیقه دیدم پشت میز کام افتاده  کتابم اونجا چیکار میکرد خودم کف کردمشایدم اینم دلش واسه کام تنگیده بود

خلاصه رفتم بشینم درس بخونم که چنتا صفحه اولو خوندم (تا سر سوختن و سنتز  )

 بعد دیدم بابام داره هی منو صدا میزنه میگه پاشو پاشو ساعت ده دقیقه به هفته سرویس رفت

خودم تو کف خودم مونده بودم

خیلی دلم شور می زد نه؟؟

 من تا حالا اینجوری نبودم اگه بخوام همینجور پیش برم ااخر سال همه نمره هام منفی ده خواهد بود

به قول خانم جهان (معلم کام) خواب یه عادت هس باید ان را ترک کرد

برام دعا کنین ترک خواب کنم

و از بی خوابی شب زنده داری کنم(عمرا اگه بشه)

فعلا برم لالا

بابای

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط seda  | 

سلام

نمی دونم چرا حس اپیدنو ندارم

نیس اخه افراد زیادی تو وبم میان و دیدن میکنن و نظرامم که دیگه کولاک کرده همینش بهم نیرو میده.

با حال تر از این که ما سوم ریاضی هم نیستیم و درسامونم که اب خوردن  دیگه یه حسی از درون میگه پاشو برو این وبتو اپ کن.

ادم درس بخونه تا چه؟؟

اخرشم هیچ فرقی با این ادمای امی (کلمه عربیه زیادی عربیم خوبه منم که عاشق عربیم اثر کرده)نداری

نه خدایش اینجوری نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از همه بدتر این ادمای (گلاب به دیوار خیلی ببخشید) گیج خنگ که اندازه بز هم عقل ندارن شانسشون بیشتره  اصن هم چشم دیدنتو ندارن

ای کور بشه این چشمتون

اخه بد بخت بیچاره یکی که کارت نداره تو چی کارش داری هان؟؟چی کارش داری؟؟

از این جور ادمای حسود حالم بهم میخوره

تف به ذات اینجور ادما

چقد دلم پر بود احساس می کنم

 

فعلا بابای

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386ساعت   توسط seda  | 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط seda  | 

سلام به همگی

این اولین پست من هست

نمی دونم چی بگم

راستی میدونید چرا من اسم وبلاگم گذاشتم ساز ۷۲چون  سازی که من میزتم ۷۲تا سیم داره (چه ربطی داشت)

کلا می خواستم بگم من عاشق همه سازا و ساز خودم هستم و کوچیک همه هنر مندان موسیقی هستم و همه ی موسیقی های سنتی رو با تموم وجود گوش می دم

راستی داش یادم میرفت بگم من چی می زنم من از ۱۰سالگی تا الان دارم سنتور می زنم

من تا حالا ۶-۷ تا مضراب شکستم و نزدیک همون ۶-۷ تا جای مضرابی خراب کردم و ۱بارم سنتورم خورد زمین و پلش شیکست و صدای دلخراشی میدادکلی از این صدا لذت بردیم

اینا از خاطرات تلخ من بود

نکته:اینا مال اون زمان که کوچیک بودم بود فکر نکنید الانم....الان مثل تخم چشام از اونا مراقبت می کنم

من به غیر از سنتور عاشق ویالن هم هستم خیلی دوست دارم ویالن هم یاد بگیرم حیف که وقت نمیشه

ولی خلاصه ۱ روز می رم اونم یاد می گیرم

راستی شما چی میزنین؟ اگه اومدین تو وبم بگید خوشحال می شم

تا بعد خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط seda  |