تبليغاتX
sedaye saz

ما رو هم دعاا کنید!




+ نوشته شده در  پنجم دی 1388ساعت   توسط seda  | 

اره دیگه بیکار شدم گفتم من که یه سال در میون اپ میکنم بزار یه خاطره خوش که همشم خوش نبود از پیش بذارم

 سال سوم و او عتیقه بازی یایی که بود هر وقت اومدم تو وب دیدیم فقط خندیدم!

منو مرجانم که امسال مدرسه هامونو عوض کردیم که یه ذره مرام بدیم درس بخونیم !

رویا و مهسا هم امسال پیش من بودن اونا هم یه نمه شیطون ولی خر خووووووووون!! یه دوس دیگه هم پیدا کردم که درساش مثه من بود بیشتر کلاسامونو با هم گرفته بودیم!

اما با همه چه شر چه مظلوم چه مثبت چه منفی رله شده بودم همه منو دوس داشتن:ی:ی

یادمه سر امتحان فیزیک شعله بهم گفت پدیده بیا پیش من بشین بهت میرسونم

اقا چشاتون روز بد نبینه رفتم پیشش اگه من چیزی می خوندم بهش میرسوندم ثواب داشت:ی

شانس اوردیم تستی بود جلویمونم که از جلویش میدی باز جلویشم از جلوترش  میدید باز جلو جلو تریه مایل نشسته بود از ردیف کنارمون دید ردیف کناریمونم یه بچه خر خون نیمکت اول نشسته بود  تا خلاصه به ما رسید دمه جلویمون گرم با همه باحالیشون بهمون رسوندن:ی

 جناب استاد  وقتی برگه هارو صحیح کرد تک تک و صدا زد گفت افرین گفت فقط نمی دونم چرا این دو ردیف اینقدر یهویی پیشرفت کردن این یه ردیف(ردیف ما) هم اگه کامل میشدن خوب بود :ی

کلی بهمون تیکه انداخت اخرشم  گفت چون قبل امتحان اصرار کردین امتحان نگیرم برگه هارو بهتون میدم

اااااااااااااخ سوختیم گفتیم اقا تورو خدا بگیرین برگه هارو ما نمی دونسیم شما اسون میگیرین

خلاصه نگرفت:ی

چقدر امتحانانورو کنسل کردیم !

خواهرزاده مدیر و موسس تو کلاسمون بود هر وقت خواستیم امتحان ندیم با این ۲ختره صمیمی می شدیم همه جمع می شدیم به جز ۲تا خر خون تو کلاسمون که نیمکت اول بودن همشم ساز مخالف می زدن میرفتیم پیش خاله های  این ۲ختره اونا هم که حرف خواهرزده جونشنو گوش میدادن زنگ میزدن به معلما امتحانو کنسسل می کردن!!! انگار ۲نیارو بهمون می دادن وقتی کنسل میشد!ولی یادمه سر امتحان زبان بیشتر خوشحال میشدیم بس که این معلمه سخت گیرو اصلا هم تقلب نمی شد کرد سر کلاسش واای اینقذر سخت گیر بود خدا نصیبتون نکنه همه می ترسیدن سر کلاسش !! ولی با این حال خیلی قشنگ درس میداد اخرای سال هم با هامون خوب شد درس کمتر می پرسید:ی

اینا  به کنار سر کلاس تست بد از ظهر که مرجانم بود اینقدر شیطونی کردیم

یادمه یه روز کلاس تموم شد  یکیمون داش جزوه یکی دیگه رو می نوش خلاصه دیر شد همه رفتن من موندمو مرجان و رویا و مهسا داشیم میرفتیم دیدیم توپ والیبال افتاده تو راهرو ! طبقه بالا هم (دبیرستان و پیش) کسی نبود این دبیر ها اینا هم کلا بد ظهرا که کلاسای اموزشگاه بود پایین (راهنمایی) بودن

 اقا تو راهرو فوتبال بازی کردیم دیدیم حال نمی ده رفتیم پشت بوووم مدرسه چه حاااااااااالی داد از یه ترس که اگه مدیره میومد هچی دیگه رسوا بودیم  از یه طرفم فقط فوتبال و خنده!!!کلی توپارو زدیم به کولر ا و صدا میپیچید حال میکردیم!!

قرار بود سحر( ۲ختر خالم) بیاد ۲نبالم با هم بریم جایی واس این هی میرفتم لب بوم که اومد برم اخر این بچه هایی که این پایین بودن منو دیدن گفتن پدیده تو اون بالا چیکار میکنی منم گفتم فوتبال بازی میکنیم با بچه ها همههه کف کردن کلی سوت زدن و اسمون دس تکون دادن :ی چه حالی داد!!

کلی هم عکس گرفتیم این حرفا

 اره ایگه اینم خاطره امسال

تا سال دیگه و خاطرات دانشگاه اگه خدا بخواد

واسم دعا کنین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1388ساعت   توسط seda  | 

واقعا  اونجوری که خواستم نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کم شانسیم اینجا هم ولم نکرد

۲عا کنین واسم تو این ماه

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1388ساعت   توسط seda  | 

ادم تو زندگیش همه نوع دردی رو احساس کنه جز نامردی ...

از همه ادما بدم میاد...

کاش خدا به منم یه دل بی رحم می داد که منم ....

خدارو شکر می کنم که تو زندگیم یه مشکلی پیش اومد تا بفهمم اطرافم چه ادمای پست هستن یکی بهم گفت پدیده  برو خدارو شکر کن که خیلی زود ادمای اطرافتو شناختی ...

اخه چرا یکم تو ذاتم بد جنسی نیس چرا دلم واسه هرکی سوخت اخرش اینجوری جوابمو داد؟؟؟؟؟؟


فقط اینو فهمیدم هیچکس دلش واسه تو نمی سوزه همه دروغگو هستن

اما دیگه نمی خوام به هیچکس اعتماد کنم ...حالم از همه ادمای نامرد و پست حالم به هم می خوره

 

اما بازم ممنون خدا جون که من و بیدار کردی

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط seda  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط seda  | 

 

 

ازادییییییییییی کجایییییی دلم برات یه ذره شده بود

الان احساس ازادی می کنم

یعنی واقعا احساس ازادی می کنم

دیروز امتحانامون تموم شد

الان احساس می کنم دکترای فیزیک هسته ای رو گرفتم

خوب باید همین احساس رو هم بکنم

این نهایی خیلی سخت بود بابا یکی پاشه بره به این طراح سوال بگه یه دیپلم ریاضی که این حرفارو نداش داداش

خلاصه این که این امتحانا هم دادیم رف پی کارش

الانو ازاااااااااااادی عشقه

ولی کلا امسال با همه سختی هاش خیلی باحال بود خیلی خندیدیم

دیونه بازی بود کلا  تا حالا اینقدر شر نشده بودیم جاتون خالی من که همیشه عادتم بود سر امتحانا کتاب باز می کردم نه تنهابچه های دیگه این مرجان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود با کماااااال ترس کتاب باز می کردن یکی می یومد قیافه هاشونو می دییید مثه لبو شده بودنانگار داشتن بانکو میزدن

 جالب اینجا بود که نمی ذاشتن کارمو درس انجام بدم همش تابلو بازی در میاوردن

مثلا رفتیم سر امتحان دینی کتاب باز کنم لامسب هرچی می گشتم جواب سوالو مگه پیدا می شد؟؟ این بغل دستیم هم هی می گفت خانوم اومد خانوم مارو نگاه می کنه اخر کلی عصابم خورد شد دستمو بالا کردم این معلمه پاشد اومد جلوم بهش گفتم خانوم جواب این سوالرو هرچی فکر می کنم یادم نمیاد میشه بکین درس چندم بووود؟؟ بد گفت کتابتو بده ببینم بد گفت این ماله درس ۳ هست بد رفت منم  درس ۳ رو اوردم هررررررررررچی می گشتم مگه پیدا می شد لامسب این بغلی ها پشتی ها هم کلی می خندیدن  منم عصابم خورد شد دوباره دستمو بلند کردم ۲باره این معلمه ی اسکل اومد بهش گفتم خاااااانوووووم من درس ۳رو تو ذهنم مرور کردم هرچی فکر می کنم نیست این جوابهههگفت کتابتو بده ۲باره بش دادم بعد کلی گشت درس ۳رو دید نیست جوابه بد از ۵ دقیقه گفت ببخشید جوابش درس ۵ هست  گفتم خاانوووووم شما هم مخمونو کار گرفتی هااااااا  بد که رف کلییییی خندم گرفته بود علاوه بر من بچه های دیگه هم زدن زیره خندهبد ش هم جوابو پیدا کردم با کمال لذت نوشتم

 

این هم عکس کتابام که اگه اومدم تو وب چش تو جششون شم

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط seda  | 

سلام به همگی

از همتون ممنون که افتخار دادین و به وبم اومدین

نمی دونم چی بگم؟

اها بزارین در مورد این عنوان بگم

من امروز امتحان المپیاد شیمی داشتم شما نمیدونین چقدر استرس داشتم

اصن ازیه هفته قبل نه خوراکی نه ابی نه خوابی(مخصوصا خواب) نداشتم

دیگه بی خوابی داشتم عجب بی خوابیی بودااا شده بودم مثه این بچه

مثلا همین دیروز که از مدرسه اومدم به خودم گفتم ناهار خوردم ۱ساعت استراحت بعد شیمی بخونم

بعد ۱ساعت که گذشتدیدم خوابم میاد  گفتم بشینم ۱ساعت بخوابم

همین جور که اوج خواب بودم دیدم این تلفن لعنتی داره زنگ می خوره حالا مگه یکی دوتا زنگ بود ؟؟

حرص درار بیش از ۱۰ بار زنگ خورد از اونجایی که خونمون همگی خواب بودن هیشکی از رووو نرف منم که حرصم گرفته بود از روو رفتم پا شدم سیمو از برق کشیدم بیرون و به ادامه ی خواب پرداختم

بعد که پا شدم دیدم ساعت ۵:۴۵ شده  

جالب تر این بود که هیچکس خونه نبود و همه رفته بودن بیرون  خیلی دلم گرفت به خودم گفتم اینجوری که نمیشه درس خوند نشستم پای کام که دلم نگیره در این عصر دلگیر(البته شب بود)

بعد که به خودم اودم دیدم ساعت ۸ شده دلم کمی شور زد

گفتم کمی فیزیک بخونم چون پنج شمبه فیزیک می پرسید خلاصه بعد از گذشت زمان دیدم فیلم بیداری شروع شد نشستم فیلم دیدم با کمال خونسردی بعد رفتم شیمی بخونم دیدم شیمی نیس اینجا بگرد اونجا بگرد بعد از گذشت ۱۵ دقیقه دیدم پشت میز کام افتاده  کتابم اونجا چیکار میکرد خودم کف کردمشایدم اینم دلش واسه کام تنگیده بود

خلاصه رفتم بشینم درس بخونم که چنتا صفحه اولو خوندم (تا سر سوختن و سنتز  )

 بعد دیدم بابام داره هی منو صدا میزنه میگه پاشو پاشو ساعت ده دقیقه به هفته سرویس رفت

خودم تو کف خودم مونده بودم

خیلی دلم شور می زد نه؟؟

 من تا حالا اینجوری نبودم اگه بخوام همینجور پیش برم ااخر سال همه نمره هام منفی ده خواهد بود

به قول خانم جهان (معلم کام) خواب یه عادت هس باید ان را ترک کرد

برام دعا کنین ترک خواب کنم

و از بی خوابی شب زنده داری کنم(عمرا اگه بشه)

فعلا برم لالا

بابای

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط seda  | 

سلام

نمی دونم چرا حس اپیدنو ندارم

نیس اخه افراد زیادی تو وبم میان و دیدن میکنن و نظرامم که دیگه کولاک کرده همینش بهم نیرو میده.

با حال تر از این که ما سوم ریاضی هم نیستیم و درسامونم که اب خوردن  دیگه یه حسی از درون میگه پاشو برو این وبتو اپ کن.

ادم درس بخونه تا چه؟؟

اخرشم هیچ فرقی با این ادمای امی (کلمه عربیه زیادی عربیم خوبه منم که عاشق عربیم اثر کرده)نداری

نه خدایش اینجوری نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از همه بدتر این ادمای (گلاب به دیوار خیلی ببخشید) گیج خنگ که اندازه بز هم عقل ندارن شانسشون بیشتره  اصن هم چشم دیدنتو ندارن

ای کور بشه این چشمتون

اخه بد بخت بیچاره یکی که کارت نداره تو چی کارش داری هان؟؟چی کارش داری؟؟

از این جور ادمای حسود حالم بهم میخوره

تف به ذات اینجور ادما

چقد دلم پر بود احساس می کنم

 

فعلا بابای

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386ساعت   توسط seda  | 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط seda  | 

سلام به همگی

این اولین پست من هست

نمی دونم چی بگم

راستی میدونید چرا من اسم وبلاگم گذاشتم ساز ۷۲چون  سازی که من میزتم ۷۲تا سیم داره (چه ربطی داشت)

کلا می خواستم بگم من عاشق همه سازا و ساز خودم هستم و کوچیک همه هنر مندان موسیقی هستم و همه ی موسیقی های سنتی رو با تموم وجود گوش می دم

راستی داش یادم میرفت بگم من چی می زنم من از ۱۰سالگی تا الان دارم سنتور می زنم

من تا حالا ۶-۷ تا مضراب شکستم و نزدیک همون ۶-۷ تا جای مضرابی خراب کردم و ۱بارم سنتورم خورد زمین و پلش شیکست و صدای دلخراشی میدادکلی از این صدا لذت بردیم

اینا از خاطرات تلخ من بود

نکته:اینا مال اون زمان که کوچیک بودم بود فکر نکنید الانم....الان مثل تخم چشام از اونا مراقبت می کنم

من به غیر از سنتور عاشق ویالن هم هستم خیلی دوست دارم ویالن هم یاد بگیرم حیف که وقت نمیشه

ولی خلاصه ۱ روز می رم اونم یاد می گیرم

راستی شما چی میزنین؟ اگه اومدین تو وبم بگید خوشحال می شم

تا بعد خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط seda  |